تبليغاتX
زورق خیال


زورق خیال

دست نوشته ها شعر

دلم تنگ است

بیا برویم از این دیار

که فکر میکردم روزی، آسمانش سایه گستر مهر است

بیا برویم از این دیار

که فکر می کردم روزی، پرستوی امیدم بر شاخسار محبت اشیانه ای خواهد ساخت

بیا برویم از این دیار

که فکر می کردم روزی، گل های شقایق بر دشت عشق خواهند روید


نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:23 توسط ف.ج| |

یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون است به دل‌هامان

فریاد و فغان دارد، دردى‌کش میخانه

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:52 توسط ف.ج| |

غربت بغض شکن را عشق است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:23 توسط ف.ج| |

لحظه هایم را سپری کرده ام

به انتها رسید ه ام

دلم را به اندوه ،  چشمانم را به اشک می سپارم

می بخشم همه کسانی که دلم را شکستند

و می روم شاید که ...................................

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:49 توسط ف.ج| |

آیا خداوند فراموشمان کرده است!

 

 

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

 The image “http://www.imageurlhost.com/images/9lxhh9o3gyseeum1fdke.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 10:38 توسط ف.ج| |

ابری سرگردان در اسمان

آسمانی که میگویند پاک و آبیست

ولی گویا او هم راه نفوذی پیدا کرده است

گاه از سوز تند باد حوادث گریان

گاه از سرما و  برودت برفی می شود

گاه انقدر محو در عشق است که

قطره ای بر آبی دریا می شود

اما همیشه یک چیز باقی است

او تنهاست و سرگردان

 عاقبت

عاشق معبود تنها ، می شود


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:50 توسط ف.ج| |

پر می گشایم از این قفس

نداشتم یک هم نفس

دلم غریبانه میگیرد

از ظالمان پر هوس

راهی دیار فراموشی

گشوده ام بال بسته ام بار سفر

جسم خسته را بر کنج قفس می گذارم

می روم تا برسم به عروج

                                          به اویی که بشود همنفسم
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:56 توسط ف.ج| |

همه شور عشق به این است

که ببازی همه آنچه را که داری

شاید حتی معشوق را

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:21 توسط ف.ج| |

جاده ای که نیمه راهش دو راهیست

 جایی در همین نزدیکی

درخت جوان تنها

بیم آن طوفانی را دارد که در راهست

و پس از آن به کدامین نیمه کشانده می شود

دلگیر و مغموم دست بر دعا برداشت

                                            که بارالها این تنهاترین را دریاب


نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:20 توسط ف.ج| |

چراغی بر دست که روشنایی راهم باشد

پنجره ای است آنسو

شاید در پس آن پنجره راهیست

که مرا می رساند به ان درخت سیبی که بوی زندگی می دهد

و آن شکوفه های گیلاس که عطر حضورت را به جانم می ریزد

و ناگهان دلم خدایی می شود

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:39 توسط ف.ج| |


Design By : Night Skin