تبليغاتX
زورق خیال وبلاگ


زورق خیال

دست نوشته و غمنامه های من

خدانگهدار براي هميشه

از همه دوستان ممنونم كه زحمت مي كشيدن و برام كامنت مي زاشتن

براي همشون اروزي موفقيت و تندرستي دارم


نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 13:31 توسط ف.ج| |

اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي بسته شد
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 15:3 توسط ف.ج| |

سلام

جز يك مشت حرفهاي تكراري كه به نوشتن نمي اييد

و خواننده هايي كه از نوشته هايم خسته اند

و همه سياهي ها كه در اين جا جمع اند 

چيزي ندارم  كه هديه بهترين دوستانم بكنم

مرا ببخشيد كه اين همه تلخم

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 15:24 توسط ف.ج| |

شطرنج بازي را با خته ام

رخم روي برگردانده 

اسبم مقصد نمي شناسد

فيل قوي جسته ام زخم بر زانو دارد

سربازهايم قافيه را باخته اند 

شاه و وزيرم در كيش و  مات زندگي سرگردانند

شايد من هم پات شده ام

چيره دست روزگار

مهره هايم را بار ديگر رج بزن

شايد 

سفيد ها اين بار بر سواره هاي سياه بتازند

چقدر سرگرداني اينجاست

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 11:23 توسط ف.ج| |

از درون زمهريرم   

اما دستانم مي سوزد از تب

اشك نمي ريزم 

بگذار نگاهم سرد باشد

 آرزويي ندارم 

كاش امسال آن پرنده مهاجر من باشم 


نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 12:24 توسط ف.ج| |

گنجشک کوچک من
کاش بدانی که من برای   
پرهای شکسته ات 
عمر در قفس گذشته ات 
زخم به دل نشسته ات 
سوخته ام
 من هم از شهر دل سوختگان 
عبور کرده ام 
اشک ریخته ام 
ناله نی را شنیده ام 
کاش بدانی که من هم 
دل شکسته ام 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 16:58 توسط ف.ج| |

امروز به اندازه روزهای نبودنت اشک ریختم و بی محابا
از چشم اغیار فریاد زدم 
هنوز هم بغض دارم 
نمی دونم چرا چشمه اشکم خشک نمی شه
هیچ می دونی برای در مشترکمون
چقدر تو دلم گریه کردم 
اخ که چه سخته گاهی تو دلت گریه کنی
بترسی از دیده شدن اشکات
بترسی کسی علتشو بدونه
بترسی که فریاد بزنی 
اخ ای خدای مهربونی ها 
کجایی صدای دلمون رو می شنوی
من هنوز بغض نشکفته دارم
دلم رو 
دلمون رو دریاب
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 10:38 توسط ف.ج| |

پشت هر نقابی چهره ای خفته در درد است
درون هر سینه ای زخمی بسته
شاید در نیمه شبی 
اشکی پنهانی
سرخی صورتی 
از سیلی خصمانه
آبرویی سوخته
هرزه ای شرمسار
رویایی تلخ و شیرین و گنه آلود در خلوت
پایی سوخته از عبور صد باره 
روحی فرسوده از غم
چشمه اشکی خشکیده
و ناله ای که خاموش مانده است
شاید روزی آوازی شود وفریادی
و شاید گوری و وداعی خاموش
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:34 توسط ف.ج| |

نمي دانم چرا هميشه بايد واژه انتظار را هجي کرد
گويي گچي بر ديوار قلبت سوت مي کشد
صدايش مغزم را مي سوزاند
و نميدانم چرا دل نازک مي شوم
و مي بارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 9:56 توسط ف.ج| |

امشب شعر باز باران را خواهم خواند

اما افسوس دیگر نه با همنوایی دوران کودکیم

بی درد و سر خوش

نه از سر شوق با هم بودنمان

شاید امشب میهمان آسمان شوم

اگر ندایم را پاسخگو شود

و کمی دست و دلبازی کند

و دختر حریر پوش را به بدرقه ام بفرستد

و من به پاس این مهربانی

بی محابا خواهم بارید 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 12:4 توسط ف.ج| |