زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
دلم برایت خیلی تنگ شده دیروز جایت را با مادر خیلی خالی کردیم . امروز صبح که بیدار شدم دیدم دلم خیلی برایت تنگ شده ولی وقتی دلی تنگ است و دستی کوتاه فکر می کنی چه باید کرد فقط ناخوداگاه این قطرات اشک بود که به یاریم می امد این همدم دیرین تا باری از سینه ام خالی کند و مرا به ارامش بخواند . یاد روزهای اخر افتادم چقدر غم انگیز بود غروب رفتنت و من کاش کنارت بودم لحظه اخرین نفست ولی همیشه تنها چیزی که بیادگار می ماند افسوس است مثل روز یوم الحسرت و دلم را می سوزاند که ان لحظه اگر کنارت بودم دستت را می فشردم تا بدانی تنها نیستی و دوستت دارم ولی افسوس . پدر الان کجایی پیش خدا. و چنان به او غرق که ما را فراموش کرده ای و ما چنان به زندگی گرم که خدا را فراموش کرده ایم. صبح که از خواب بیدار شدم و کارامو انجام دادم و اومدم بیرون که بیام سرکار دیدم هوا حسابی گرفته فکر کنید پنجشنبه و یه هوای بارونی قشنگ و گرفته و وقتی به نظرت قشنگ تره که تو هم دلت گرفته باشه این روزا دل اکثر ادمایی که من می بینم گرفته اس یه غمی تو دلشونو زندگی هامون ماشینی شده و دیگه کمتر کسی وقت می کنه عاشق بشه یا حوصله داره پایبند بمونه همه هم حرفشون اینکه که تنهان و دیگران رو متهم می کنن ولی کاش ادما آینه هم بودند دلاشون یکی بود مهربون بودن دیگه هیچ کس حاضر نیست تو اتوبوس جاشو بایه سالخورده عوض کنه دیگه هیچ کس دوست نداره گذشت کنه تعارف کنه دیگه هیچ کس پیدا نمی شه صبح که نگاش می کنی لبخند بزنه دلتو شاد کنه ما داریم به کجا می ریم پس اون همه محبت خدایی کجاست می خواهیم چیکار کنیم وقتي كه شانه هايم در زير بار حادثه ميخواست بشكند يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت " بر شانه هاي تو " بر شانههاي تو
ميشد اگر سري بگـذارم
و اين بغض درد را از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي آن جان پناه مهر شايد كه ميتوانست از بار اين مصيبت سنگـين آسودهام كند./ خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري با نگاهي سرشكسته، چشمهاي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده خنده هاي لب پريده، گريههاي اختياري عصر جدول هاي خالي، پاركهاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمكتهاي خماري رونوشت روزها را، روي هم سنجاق كردم: شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث در ستون تسليتها، نامي از من يادگاري در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست
دكتر علي شريعتي چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه تو آرومی نمی دونی چقدر دیونگی خوبه سرشار از عشقت است و محبت گلدانهای شمعدانی آن بوی بهار می دهد شیشه های این کلبه از حریر است که با تلنگر نامهربانی می شکند و نور محبت است که او را تطهیرمی کند. من در این دنیای بزرگ و تنگ در این دیار غریب و آشنا این سرزمین عشق و نفرت تنها هستی ام یک قلب کوچک است که وسعت مهربانیش بی نهایت است ُتا خداست و عظمت تنهائی اش تا کهکشانهاست . با خنده کودکی شاداب می شود و با اشک پیرمردی می میرد غروب دلم زمانی است که اشکی از سر بی مهری بریزد و دردی بر دلی بماند. چه سخت است باور عشق و چه آسان می رود از دست . خدایا چه راحت از دست می دهیم و چه سخت بدست می آوریم چه راحت فراموش می کنیم و چه سخت بیاد می آوریم خدایا ما را قلبی سرشار از محبت ده که در آن بذر عشق بکاریم و وفایمان بیاموز تا به بارآمدنش را به انتظار بنشینیم و بیاموزمان صداقت به رنگ نورت و مهر ی به رنگ بهارت و عشقی به رنگ ابدیتت را وقتی حضور داره دلم آروم می شه با بودنش بهترین ها رو دارم و بی نیاز می شم دل به دلش می دم و تنها رفیقیه که می تونم بی محابا اشکامو پیشش بی وقفه جاری کنم اون رازدارترینه . اون با حضورش بغض شبونمو وا می کنه او با من مدارا می کنه وقتی دلم می ره دستامو می گیره مثل اینکه کسی می اد و باز این سکوت قشنگ می شکنه و من ......... به همه دلهای غمگین می اندیشم شاید قصه غصه ها و غمها نوشته شده که امروز من چنین تهی ام. اما اگر اینچنین است پس سبب این بار سنگین دلم از چیست؟ دلی که لبریز از تنهایی و غم است و من این غم را دوست می دارم من این اشکها را که پس از آن دلم را به آرامش می خواند را دوست می دارم. من قطره ای از دریای بیکرانم امروز آمدم تا برای خود جایی میان شاعران و نویسندگان باز کنم و چند کلامی بنویسم حرفی از دل ولی دیدم من خاری هستم میان انبوه گلهای زیبا ولی آیا این خار کوچک دل ندارد ؟ مگر نه اینست که خارها نگهبان گلهای زیبایند پس چرا همه از خارها می گریزند و می هراسند آیا تاکنون کسی اندیشیده است که اگر خار نبود چه بر سر گل می آمد؟ نم نم باران دلم را که آشوب است برای زیستن به آرامش می خواند صورتم را به بارشش می سپارم تا بشوید هر آنچه نباید و چشمانم را به قطرهای زلالش هدیه می دهم تا بیاموزد ازاو زلالی را و در کلبه قلبم را باز می گذارم تا نسیمش بزداید زنگارش را اما امروز دلم بیشتر می لرزه دیشب خواب دیدم خیره انشاءا... ولی دلم شور می زنه. امروز یه روز تلخه از کلاسم هیچی نمی فهمم و بغض دارم تنگ غروبه تلفن زنگ می زنه دلم می لرزه دعا می خونم اشک می ریزم و آمرزش می طلبم دیگه دلم نمی لرزه دلم فرو می ریزه . او خوابیده آرام و راحت بدون خداحافظی و از دلم خبر نداره من می سوزم از فراقش و یادش مهرش دست نوازشگرش که آنها رو بیاد ندارم جز نگاه اشک الودش که دلم رو هنوز می سوزونه و براش دل تنگم پدر یک شب به خواب من میهمان شو روزي يك مرد ثروتمند٬ پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي ميكنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه بازگشت و در پايان سفر٬ مرد از پسرش پرسيد: «نظرت از مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!» پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟» پسر پاسخ داد:«فكر ميكنم!» پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟» پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آنها بيانتهاست!» در پايان حرفهاي پسر٬ زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!» امروز روز تولده روز تولد وبلاگ من امیدوارم بتونم مفید باشم و مطالب خوب و خوندنی رو به دوستان خوبم ارائه بدم آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکو ت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست بادا مبادا گشت و مبادا و مبادا به باد رفت فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغض امان نداد و خدا..............در گلو شکست سلام... حال همه ما خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند با اينهمه اگر عمري باقي بود طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد ونه اين دل ناماندگار بي درمان تا يادم نرفته برايت بنويسم حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است اما تو لااقل حتي هر وهله گاهي هر ازگاهي ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بدون حرفي از ابهام دوباره برايت مي نويسم حال همه ما خوب است اما تو باور نكن./
وقتي كه ديگر نبود! .... من به بودنش نيازمند شدم. .... وقتي كه ديگر رفت .... من به انتظار نشستم. ... وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد .... من او را دوست داشتم. .... وقتي كه او تمام كرد .... من شروع كردم ... وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.... و چه سخت است تنها متولد شدن.. .... مثل تنها زندگي كردن.... مثل تنها مردن
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


