تبليغاتX
زورق خیال


زورق خیال

دست نوشته و غمنامه های من

سلام پدر

دلم برایت خیلی تنگ شده دیروز جایت را با مادر خیلی خالی کردیم . امروز صبح که بیدار شدم دیدم دلم خیلی برایت تنگ شده ولی وقتی دلی تنگ است و دستی کوتاه فکر می کنی چه باید کرد فقط ناخوداگاه این قطرات اشک بود که به یاریم می امد این همدم دیرین تا باری از سینه ام خالی کند و مرا به ارامش بخواند .

یاد روزهای اخر افتادم چقدر غم انگیز بود غروب رفتنت و من کاش کنارت بودم لحظه اخرین نفست ولی همیشه تنها چیزی که بیادگار می ماند افسوس است مثل روز یوم الحسرت و دلم را می سوزاند که ان لحظه اگر کنارت بودم دستت را می فشردم تا بدانی تنها نیستی و دوستت دارم ولی افسوس .

پدر الان کجایی پیش خدا. و چنان به او غرق که ما را فراموش کرده ای و ما چنان به زندگی گرم که خدا را فراموش کرده ایم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:30 توسط ف.ج| |

 
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:40 توسط ف.ج| |

سلام

صبح که از خواب بیدار شدم و کارامو انجام دادم و اومدم بیرون که بیام سرکار دیدم هوا حسابی گرفته فکر کنید پنجشنبه و یه هوای بارونی قشنگ و گرفته و وقتی به نظرت قشنگ تره که تو هم دلت گرفته باشه

این روزا دل اکثر ادمایی که من می بینم گرفته اس یه غمی تو دلشونو زندگی هامون ماشینی شده و دیگه کمتر کسی وقت می کنه عاشق بشه یا حوصله داره پایبند بمونه همه هم حرفشون اینکه که تنهان و دیگران رو متهم می کنن ولی کاش ادما آینه هم بودند

دلاشون یکی بود مهربون بودن دیگه هیچ کس حاضر نیست تو اتوبوس جاشو بایه سالخورده عوض کنه دیگه هیچ کس دوست نداره گذشت کنه تعارف کنه

دیگه هیچ کس پیدا نمی شه صبح که نگاش می کنی لبخند بزنه دلتو شاد کنه

ما داریم به کجا می ریم پس اون همه محبت خدایی کجاست می خواهیم چیکار کنیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:48 توسط ف.ج| |

وقتي كه شانه هايم

                  در زير بار حادثه مي‌خواست بشكند

يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت

                                               " بر شانه هاي تو "

بر شانه‌هاي تو

        مي‌شد اگر سري بگـذارم

و اين بغض درد را

                          از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي

آن جان پناه مهر

 شايد كه مي‌توانست

                         از بار اين مصيبت سنگـين آسوده‌ام كند./

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:6 توسط ف.ج| |

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري

لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن

خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سرشكسته، چشمهاي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده

خنده هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پاركهاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمكتهاي خماري

رونوشت روزها را، روي هم سنجاق كردم:

شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

 عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث

در ستون تسليتها، نامي از من يادگاري

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:57 توسط ف.ج| |

در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست

دكتر علي شريعتي

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:1 توسط ف.ج| |

وقتي كه ديگر نبود! .... من به بودنش نيازمند شدم. .... وقتي كه ديگر رفت .... من به انتظار نشستم. ... وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد .... من او را دوست داشتم. .... وقتي كه او تمام كرد .... من شروع كردم ... وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.... و چه سخت است تنها متولد شدن.. .... مثل تنها زندگي كردن.... مثل تنها مردن
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:17 توسط ف.ج| |

مرغ سحر ناله سر کن

داغ دلم تازه تر کن

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:43 توسط ف.ج| |

چقدر دیوونگی دارم

تمام قلبم آشوبه

تو آرومی نمی دونی

چقدر دیونگی خوبه

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:42 توسط ف.ج| |

کلبه کوچک تنهایی دلم

سرشار از عشقت است و محبت گلدانهای شمعدانی آن بوی بهار می دهد

شیشه های این کلبه از حریر است که با تلنگر نامهربانی می شکند و نور محبت است که او را تطهیرمی کند.

من در این دنیای بزرگ و تنگ در این دیار غریب و آشنا این سرزمین عشق و نفرت تنها هستی ام یک قلب کوچک است که وسعت مهربانیش بی نهایت است ُتا خداست و عظمت تنهائی اش تا کهکشانهاست .

با خنده کودکی شاداب می شود و با اشک پیرمردی می میرد

غروب دلم زمانی است که اشکی از سر بی مهری بریزد و دردی بر دلی بماند.

چه سخت است باور عشق و چه آسان می رود از دست .

خدایا چه راحت از دست می دهیم و چه سخت بدست می آوریم

چه راحت فراموش می کنیم و چه سخت بیاد می آوریم

خدایا ما را قلبی سرشار از محبت ده که در آن بذر عشق بکاریم و وفایمان بیاموز تا به بارآمدنش را به انتظار بنشینیم و بیاموزمان صداقت به رنگ نورت و مهر ی به رنگ بهارت و عشقی به رنگ ابدیتت را

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:12 توسط ف.ج| |

اسمش خیلی قشنگه گاهی خیلی حضورش لازمه گاهی روحمون بهش خیلی نیازمند می شه.

وقتی حضور داره دلم آروم می شه با بودنش بهترین ها رو دارم و بی نیاز می شم دل به دلش می دم و تنها رفیقیه که می تونم بی محابا اشکامو پیشش بی وقفه جاری کنم اون رازدارترینه .

اون با حضورش بغض شبونمو وا می کنه او با من مدارا می کنه وقتی دلم می ره دستامو می گیره

مثل اینکه کسی می اد و باز این سکوت قشنگ می شکنه و من .........

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 8:53 توسط ف.ج| |

دلم رابه زورق خیالم می سپارم . چیزی به ذهنم نمی آید شاید همه شعر ها گفته شده همه ترانه ها سروده شده و امروز من بی کلامم .

به همه دلهای غمگین می اندیشم شاید قصه غصه ها و غمها نوشته شده که امروز من چنین تهی ام.

اما اگر اینچنین است پس سبب این بار سنگین دلم از چیست؟

دلی که لبریز از تنهایی و غم است و من این غم را دوست می دارم

من این اشکها را که پس از آن دلم را به آرامش می خواند را دوست می دارم.

من قطره ای از دریای بیکرانم امروز آمدم تا برای خود جایی میان شاعران و نویسندگان باز کنم و چند کلامی بنویسم حرفی از دل ولی دیدم من خاری هستم میان انبوه گلهای زیبا

ولی آیا این خار کوچک دل ندارد ؟ مگر نه اینست که خارها نگهبان گلهای زیبایند پس چرا همه از خارها می گریزند و می هراسند

آیا تاکنون کسی اندیشیده است که اگر خار نبود چه بر سر گل می آمد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:46 توسط ف.ج| |

قطره های اشک گونه باران بر گونه هایم می تراود

نم نم باران دلم را که آشوب است برای زیستن به آرامش می خواند

صورتم را به بارشش می سپارم تا  بشوید هر آنچه نباید

و چشمانم را به قطرهای زلالش هدیه می دهم تا بیاموزد ازاو زلالی را

و در کلبه قلبم را باز می گذارم تا نسیمش بزداید زنگارش را 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:33 توسط ف.ج| |

موضوع : دوست
یعنی دل رو واگذار کردن به سادگی یه تبسم
دوست کیه کسیه که اول همصحبتت می شه بعد اگر با هم تفاهم داشتید همراهت می شه بعد وابسته می شید همدمت می شه
اگه خیلی صمیمی بشید همدلت می شه .
اما اینروزا همصحبت و همراه داری اما همدل نه من به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که بهترین کس تو زندگی ادم می تونه
یه دوست باشه یعنی هر رابطه ای توش اگه دوستی نباشه یه رابطه خشک و خالیه رابطه مادر و فرزندی ، رابطه خواهر و
برادری و غیره .......... اخه وقتی تو با خواهرت ، مادرت یا هر کسی فقط طبق آن چیزی که هست رابطه داشته باشی و
دوستش نباشی صمیمیت و محبت عمق گذشت و ایثار زیاد متجلی نخواهد بود
آدم اگه یه دوست خوب داشته باشه که واقعا با هم صمیمی باشن می تونه راحت حرف دلشو بگه ، آینه هم باشن تو خوشی
و ناخوشی با توست.
دوست کسیه که وقتی تو رو نمی بینه دلش واست تنگ بشه ، وقتی صداتو نمی شنوه بهت زنگ بزنه، جای خالیتو حس کنه
 
دوست شدن با یک نگاه یا با یک ارتباط شروع می شه اولش دلت باهاش هماهنگ میشه می بینی که آهنگ دل تو با اون
یکیه بعد شروع میشه که حرفتو بهش بزنی باهاش بخندی باهاش گریه کنی بهش دردو دل کنی و بعضی وقتا یواشکی
حرفهایی رو بزنی که به هیچ کس دلت نمی خواد بگی و حرفهایی رو بشنوی که هیچ کس نمی دونه .دوستی یعنی تقسیم
صادقانه محبت ، رشد دادن عشق عاطفه پاک وبی آلایش
چه خوبه ادم یه دوست داشته باشه که بعضی وقتا سرش رو بذار رو شونه هاش گریه کنه ، یا سر دوستش رو شونه اش باشه و با گریه هاش همدردی کنه 
آخه می گن گریه دلو جلا می ده اونم پیش یه هم نفس یه کسی که دلت تودستشه
چه خوبه کسی رو داشته باشی که بهش تکیه کنی شایدم اون دوست فقط می تونه خدا باشه
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:50 توسط ف.ج| |

این روزا خیلی دلم می لرزه نگرانم چند صباحیه که مدام می خوام گریه کنم و هیچ چیز دلمو خوش نمی کنه نگرانم از جلوی بیمارستان که رد می شم دلم فشرده می شه روزها به تلخی می گذره و فقط تنها حامیم خدای مهربونه.

اما امروز دلم بیشتر می لرزه دیشب خواب دیدم خیره انشاءا... ولی دلم شور می زنه. امروز یه روز تلخه از کلاسم هیچی نمی فهمم و بغض دارم تنگ غروبه تلفن زنگ می زنه دلم می لرزه دعا می خونم  اشک می ریزم و آمرزش می طلبم دیگه دلم نمی لرزه دلم فرو می ریزه .

او خوابیده آرام و راحت بدون خداحافظی و از دلم خبر نداره

من می سوزم از فراقش و یادش مهرش دست نوازشگرش که آنها رو بیاد ندارم جز نگاه اشک الودش که دلم رو هنوز می سوزونه و براش دل تنگم

پدر یک شب به خواب من میهمان شو

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:13 توسط ف.ج| |

 

روزي يك مرد ثروتمند٬ پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي‌كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر٬ مرد از پسرش پرسيد: «نظرت از مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!»

پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد:«فكر ميكنم!»

پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوس‌هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آنها بي‌انتهاست!»

در پايان حرف‌هاي پسر٬ زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:29 توسط ف.ج| |

سلام

امروز روز تولده روز تولد وبلاگ من

امیدوارم بتونم مفید باشم و مطالب خوب و خوندنی رو به دوستان خوبم ارائه بدم

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:29 توسط ف.ج| |

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکو ت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

بادا مبادا گشت و مبادا و مبادا به باد رفت

فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغض امان نداد و خدا..............در گلو شکست

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:21 توسط ف.ج| |

سلام...

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

                     كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند

با اينهمه اگر عمري باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

                     كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد

                                       ونه اين دل ناماندگار بي درمان

تا يادم نرفته برايت بنويسم

حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود

ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل

            حتي هر وهله

                     گاهي هر ازگاهي

                          ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بدون حرفي از ابهام

دوباره برايت مي نويسم

                     حال همه ما خوب است

                                              اما تو باور نكن./

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:16 توسط ف.ج| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت