زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
بنام هستی بخش قلبها امروز باز یاد پدر مهربانم افتادم با خودم می گویم چرا پدر دلتنگم نمی شود و من هر بار دلتنگتر نکند دیگر مرا فراموش کرده پس این طپیدن دلم به یادش و اشکهایم از فراقش حکایتش چیست ؟ مگر دل به دل راه ندارد شاید دلش خدایی شده و دل من در بند دنیاست که اینگونه از هم غافل شدیم خدایا دلم را دریاب سلامم را به پدر برسان و به او بگو دوستش دارم خاتمه ی زندگی تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی میخوام در مورد یه اتفاق که تو یکی از همین روزای سرد برام افتاد براتون بگم این اتفاق همیشه به نوع های مختلف می افته و ما شاهدشیم ولی خوب چون من قسم خوردم که سعی کنم دیگه در مورد هیچ کس قضاوت نکنم ماجرا اینه که یه روز صبح اومدم برم سرکار سوار اتوبوس شدم اتوبوس نگو جمبو جت ماشاءالله بعضی از این راننده ها اینقدر تند رانندگی می کنن که نه تنها مسافرهای تو اتوبوس که به صورت تجمع لوبیا و نخود در یک جا باهم هستند فشرده می شن بلکه اونایی هم که بیرونن امنیتی ندارن بگذریم سوار شدیم و اول صبح به جای اینکه همه سر حال باشن خوش رو همه خواب آلو و بی حوصله که انگاری می خوان یه اتفاق کوچیک بیافته تا گلوتو پاره کنن تو یه ایستگاه اتوبوس ایستاد یه خانمی بدوبدو خودشو به اتوبوس رسوند و نفس نفس زنان از راننده خواهش کرد که کمی صبر کنه ایندفعه راننده دلش به رحم اومد و ایستاد و حالا نوبت مسافرها بود که غر غر کنند داشت صدای مسافرا بالا می گرفت که یه جوون نابینا رسید و خانمه دستشو گرفت و آورد سوار کرد و رفت دل همه گرفت بغض گلوم رو گرفت چشمام پر از اشک شد ما چقدر از خدا و از خودمون غافلیم پسره همون طوری سرپا ایستاده بود و جون و پیر بی اینکه به روی مبارکشون بیارن تو صندلی ها نشسته بودن و یکی آهنگ گوش می کرد یکی موبایلش دستش بود بازی می کرد و ..... یه آقایی اون ور تر ایستاده بود کمی میانسال به محض اینکه جا خالی شد دست پسر جون رو گرفت و نشوند رو صندلی باور کنید دلم داشت از غصه می ترکید ما کی هستیم داریم با انسانیت چیکار می کنیم قلبا مونو داریم با چی می سازیم خدای مهربون کجای زندگیمونه می دونید دوست دارم بدونم وقتی ادم زیر آبه چطوری می تونه فریاد بزنه و کمک بخواد آیا اون موقع کسی پیدا می شه که به دادت برسه یا بازم کمی طعمه دور و برت می ریزن که خوراک کوسه ها شی و یه ملتی رو از دستت خلاص کنن نظر شما چیه؟ کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نکنی حاجی احرام دگر بند، ببین یار کجاست کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن وقتی به دنیا می ایم ، سیاهم، وقتی بزرگ می شم سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم. وقتی می ترسم ، سیاهم. وقتی مریض می شم، سیاهم . وقتی می میرم هنوزم سیاهم...... و تو آدم سفید !!!!!!!!!!!! وقتی به دنیا می آیی ، صورتی ای وقتی بزرگ می شی سفیدی وقتی می ری زیر آفتاب قرمزی وقتی سردت می شه آبی ای وقیت می ترسی زردی وقتی مریض می شی سبزی و وقتی می میری خاکستری ای ........ و تو به من میگی رنگین پوست ؟ گفتم کدامند؟ گفت : کودکی و پیری گفتم پس جوانی چه شد؟ گفت: با عشق ساخت ...... با بی وفایی سوخت...... با جدایی مرد در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار. خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهائی شو. کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای زندگی ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو. حریر غمش را کنار بزن مرا می یابی گریزانم از این مردم که بامن به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ........ ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند..... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند دلم خيلي واسه خودم تنگ شده.... و تو تاريکي گم شدن تنها آوازه خواني تنهام.... خستهام از اين كوير، اين كوير كور و پير خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ امی خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری خدای عزیز! اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم. میگی خدای عزیز! شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم. نان خدای عزیز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟ جین خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ لوسی خدای عزیز! این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟ آنیتا خدای عزیز! آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ نورما خدای عزیز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ جان خدای عزیز! من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟ نیل خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. دارلا خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود. جویس خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی. دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم) خدای عزیز! لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. بروس خدای عزیز! برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها! دنی خدای عزیز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش. تام خدای عزیز! فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. روث خدای عزیز! من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. الیوت خدای عزیز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم. راب خدای عزیز! برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ مارشا خدای عزیز! من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کریس خدای عزیز! ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده. با احترام دونا خدای عزیز! آدمهای بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم. ادی خدای عزیز! لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم. دین خدای عزیز! فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم. چارلز خدای عزیز! هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود. آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه عالمه شکسته تن تو تا وقتی که اینجایی به رفتن اعتقادی نیست خودت باید ازم رد شی به من هیچ اعتمادی نیست باور ندارم هجرتت را از خیالم باور ندارم بشکنی سیوی دلم را و فرو پاشد همه هستی من باور ندارم بغضم را حس نکنی باور ندارم اشکم را ببینی و کلامی نگویی من بر این باورم که من همان پریزاده قصه هایت که من همان لیلی مجنون که من همان شیرین فرهادم و کاش ما می دیدیم در خیالمان یکدیگر را تنها می دونی چرا اشک رو دوست دارم چون بهترین لحظه زندگیم اون موقعست چون خدا رو تو قلبم تو چشمام رو گونه ام حس می کنم همون لحظه ای که میگه من از رگ گردن به شما نزدیکترم و همون لخظه است که حس می کنم انا الحق خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز که ” عشق” از “زندگی کردن” بهتر است. عشق من خاموش می ماند شاید روزی زمانی پس از مرگ در شقایقی جان گیرد یا در درختی ریشه دواند شاید بر قلب چلچله ای خانه کند یا در دل کوهی آشیانه سازد یا بر رودی ببارد و با قطره های بخار به آسمان خیزد شاید بر گونه ای بچکد و قلبی را روشن کند و آن روز من عشقم را تقدیم دلی خواهم کرد که پاسش بدار شاید شاید آن روز عشق را گرامی دارند شاید می بارد نم نم همراه می شود با او دلم بغض شکسته ابر بغض شکسته من می شوید اشکم و همچنان لبریزم از گریه لبریزم از بغض تا شاید باز ببارد این باران بشوید جانم را تا رها شوم در بغضش و جاری شویم در رود يكي از جانبازان جنگ تحميلي، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم بستري شده بود. از قضا چند روزي بعد از بستري شدن اين جانباز جنگ تحميلي متوجه مي شود خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش مالديني است. اين جانباز ابتدا تصور مي كند تشابه اسمي است، اما در نهايت نمي تواند جلوي كنجكاوي اش را بگيرد و از خانم پرستار مي پرسد: آيا با پائولو مالديني ستاره شهر تيم آ.ث. ميلان نسبتي داري؟ و خانم پرستار در پاسخ مي گويد: پائولو برادر من است! جانباز ايراني در حالي كه بسيار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي به يادگار بياورد و خانم پرستار هم قول مي دهد تا برايش تهيه كند، اما جالب ترين بخش داستان صبح روز بعد اتفاق مي افتد. هنگامي كه جانباز هموطن ما از خواب بيدار مي شود، كنار تخت بيمارستان خود پائولو مالديني بزرگ را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدن او نشسته است و ... باقي اش را ديگر حدس بزنيد! راستي هيچ مي دانيد پائولو مالديني اسطوره ميلان از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا، به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه فاصله اي حدود ششصد كيلومتر دارد رفت، تا از يك جانباز جنگي ايراني را كه خواستار عكس يادگاري اوست، عيادت كند؟ آيا فوتباليست ايراني را سراغ داريد كه چنين مسافتي را براي به دست آوردن دل يك جانباز، معلول، بچه يتيم، بيمار و ... بپيمايد؟ تا آنجا که نفرت است...... عشق را ارزانی کنم...............
تا شکر گزار باشیم سلام... حال همه ما خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند با اينهمه اگر عمري باقي بود طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد ونه اين دل ناماندگار بي درمان تا يادم نرفته برايت بنويسم حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است اما تو لااقل حتي هر وهله گاهي هر ازگاهي ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بدون حرفي از ابهام دوباره برايت مي نويسم حال همه ما خوب است اما تو باور نكن./ بنام حضرت دوست شده تا به حال تو خلا زندگی کرده باشید ندونید غمگینید یا خوشحال مثل هوای قبل از طوفان که معلوم نیست بارون می اد تگرگ می اد یا زمان قبل از مرگ که می گن ادمی که حالش بده یه دفه خوب می شه یا چرا راه دور بریم همین عالم برزخ که همه ازش حرف می زنن و هیچکس از زنده ها ندیده. خوب با اینهمه مقدمه چینی می خواستم بگم من الان تو این عالمم توی عالم حبابم حالم رو نمی فهمم گاهی فکر می کنم همه احساسمو از دست دادم همه بغضم خالی شده بدون هیچ اشکی و قلبم کجاست نمی دونم . حسش نمی کنم آیا باید خندید باید گریه کرد معیارهام چی شدند ارزشهام کوشند آیا همه رو از دست دادم.خیلی سخته این عالم چون پوچی جای همه چی رو گرفته دلم برای کسی نمی طپه نمی سوزه اشکم واسه کسی در نمی یاد خودمو یادم نمی یاد دوست داشتن برام غریب شد دوست کیه ادما از زندگی چی می خوان ما داریم کجا می ریم کی می تونه جواب منو بده ؟ آیا اینجا تو این عالم کسی هست؟ آیا اینجا کسی است؟ کسی صدای منو نمی شنوه؟
لحظه ی آزاد شدن از لحظه هاست.
خاتمه ی زندگی
لحظه ی بیدار شدن از خواب هاست.
خاتمه ی زندگی
لحظه ی برگشتنِ از یک سفر ...
خاتمه ی زندگی
بردنِ سوغات، پس از سال هاست!

ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
که خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن
تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم
نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم
نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم
نه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريم
منم همسقف ديروزی که عطر خانگی دارد
که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد
کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن
اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار
اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار
منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد
که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم
اين هبوط بيدليل، اين سقوط ناگزير
آسمان بيهدف، بادهاي بيطرف
ابرهاي سربهراه، بيدهاي سر به زير
اي نظاره شگفت، اي نگاه ناگهان!
اي هماره در نظر، اي هنوز بينظير!
آيه آيهات صريح، سوره سورهات فصيح!
مثل خطي از هبوط، مثل سطري از كوير
مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي امان
مثل لحظههاي وحي؛ اجتناب ناپذير
اي مسافر غريب در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير!
از كوير سوت و كور، تا مرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور! ديدمت ولي چه دير!
اين تويي در آن طرف، پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف، پشت ميله ها اسير
دست خسته مرا، همچو كودكي بگير
با خودت مرا ببر، خستهام از اين كوير!
> و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت
> مريض است و پولي هم براي مداواي او
> ندارند. پدر به تازگي كارش را از
> دست داده بود و نميتوانست
> هزينهي جراحي پرخرج برادرش را
> بپردازد. سارا شنيد كه پدر به
> آهستگي به مادر گفت فقط معجزه
> ميتواند پسرمان را نجات دهد.
> سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از
> زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك
> را شكست. سكهها را روي تخت ريخت و
> آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود.
> سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و
> چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت.
> جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا
> داروساز به او توجه كند ولي
> داروساز سرش
> به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا
> حوصلهاش سر رفت و سكهها را محكم
> روي پيشخوان ريخت.
>
> داروساز با تعجب پرسيد چي
> ميخواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد
> كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و
> بابام ميگه كه فقط معجزه
> ميتونه او را نجات دهد. من هم
> ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر
> است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان
> ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم.
> چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما
> رو به خدا برادرم خيلي مريضه و
> بابام پول نداره و اين همهي پول
> منه. من از كجا ميتونم معجزه
> بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود
> و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك
> پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك
> پولها را كف دستش ريخت و به مرد
> نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه
> چه
> جالب! فكر كنم اين پول براي خريد
> معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست
> او را گرفت و گفت: من ميخواهم
> برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم
> معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد
> دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و
> اعصاب در شيكاگو بود.. فرداي آن روز
> عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت
> انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس
> از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت:
> از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه
> واقعي بود، ميخواهم بدانم بابت
> هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت
> كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج
> دلار!
>
>
> دو راه براي زندگي كردن وجود دارد:
> يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه
> ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را
> معجزه بدانيد
و هر که را بیشتر دوست می داری، بچشان که ” دوست داشتن” هم از “عشق” بالاتر است.



آیا کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته..سخت تر از کار این کودک؟؟،

آیا حقوق و درآمد شما خیلی کمه؟حتی از این کودک؟؟...،

آیا فکر می کنین تنها و غریب هستین ؟/بدون همدم؟؟؟،
آیا فکر می کنین که تحصیل کردن کار شاق و سختیه و امکانات تحصیلی در جایی که هستین خیلی کمه؟؟حتی از؟؟؟...
آیا احساس شکست و تسلیم شدن در برابر سختیها و مشکلات بهتون دست داده پس این پیرمرد چی بگه؟؟ !
زیر بار زندگی خمیده و نالان هستین...همیشه؟؟

آیا تو منطقه ای که هستین مترو یا اتوبوس نیست؟؟شاید هم ناراحتین از نداشتن ماشین شخصی؟؟
رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد
و خداوند عشق را آفرید
از لحظههای تلخ هجرت مینویسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهرهی خورشید، ظلمت مینویسد
روی دخیل بسته بر بازوی گلها
اوراد جادوی جهالت مینویسد
آن لکه را خوش باورانه، قطره دیدیم
گفتیم دریا را به جرأت مینویسد
ناگفته میماند، ولی معنای انسان
تاریخ را وقتی وقاحت مینویسد
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غمهای کوچک را مصیبت مینویسد
بر شیشههای شبزده، باران غربت
اندوه ما را بینهایت مینویسد
در فصل زرد عشق، پاییز غزلهاست
دستم فقط از روی عادت مینویسد
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |






