تبليغاتX
زورق خیال


زورق خیال

دست نوشته و غمنامه های من

شب یلداتون مبارک، امیدوارم عمرتون به بلندی شب یلدا باشه













 

سخن روز :

ساعتي در خود نگر تا كيستي                   از كجائي وز چه جائي چيستي
در جهان بهر چه عمري زيستي                 جمع هستي را بزن بر نيستي 
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:37 توسط ف.ج| |


 
زن عشق می كارد و كینه درو می كند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....

برای ازدواجش  در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است,

                                         "دکتر شریعتی"

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:25 توسط ف.ج| |

سلام  خدا جون

دلم خیلی گرفته می دونم حتما بازم میگی که هر وقت کارم گیر می افته می یام پیشت آره من همون بنده بدتم که هر وقت مشکلی دارم یادت می افتم ولی می دونی که خیلی دوستت دارم تو با دلم با روحم آشنایی

کاش می شد لحظه های تلخ و سرد روح رو از تن جدا کرد پرواز کرد عروج کرد ولی حیف که روح در گرو این تن حقیره

آنقدر حقیرم که گره های کوچیک این دنیا روحم رو خراش می ده و از بزرگیت غافلم

ای بهترین تو که صدامو می شنوی دستم رو بگیر و منو با روح بزرگانت همراه کن تا بشه :  سگ اصحاف کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد

من صدات میکنم و می دونم می شنوی من برای خودم از تو جز تو چیزی نمی خوام

اما

برای بنده های اسیرت گرفتارت مریضت همه چیز می خوام

خدایا تو خدایی و حتما از من به بنده هات مهربونتری

پس اشکهای منو که براشون می ریزه رو ببین و دستشون رو بگیر

خدایا

خدایا صدامو می شنوی یا گناهام بدی هام اسارتم این میله های سیاهی نمی زاره

ولی تو خدایی تو که بر پنهان و پیدا اگاهی

پس بار خدایا ای مهربانترین

ما را دریاب

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 15:9 توسط ف.ج| |

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::
خدايا به حق شاه مردان / مرا محتاج نامردان مگردان
فرا رسيدن عيد غديرخم بر عاشقان آن حضرت مبارک
دلا امشب به می باید وضو کرد / و هر ناممکنی را آرزو کرد
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:49 توسط ف.ج| |

بنام او که زنده از آنیم

                      راه من از تو جدا بود

راهمان را کج کردیم تا در کنار هم باشیم

اما می گویند بار کج به منزل نمی رسد

و خدا می داند که چقدر نادمم از کرده ام

ولی عمر از دست رفته  را چگونه باز گردانم

من تا ابدیت مدیون روزهای از دست رفته ات هستم

قلبم گواهی تلخ می دهد

                                                 آیا باید ادامه داد

مدتی است که قلبم لبریز نمی شود از شوق

                                                من از کدامین تبارم

آیا من همانی هستم که اشکی را بر چشمی نمی توانست تاب بیاورد

پس چگونه دلی را شکستم

              اشکهایی فراوان سرازیر شدند

                               من که هستم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:50 توسط ف.ج| |

این پرنده ي كوچك در حين پرواز دچار سقوط و جراحت میشود

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


جفت این پرنده برای پرستاري و اميد به بهبودي او آذوقه میاورد

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


اما وقتی دوباره بسوی او بازگشت، پرنده جان داده بود

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


او سعی میکند جفت بيجان خود را حركت داده و با خود ببرد اما نمیتواند

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


پرنده ي درمانده وقتی متوجه شد که ديگر او مرده است بلند گریست!

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


و بر بالینش ایستاد و با نگاهي حسرت بار و ناباورانه او را نگریست!

گروه اينترنتي پرشين استار
 |

 www.Persian-Star.org

میلیونها انسان عاشق در جهان پس از مشاهده ي این تصاوير

که در یک روزنامه معروف فرانسه چاپ شده بود بي اختيار گریستند ... !!!

براستي واژه ي عشق و دلبستگي را چگونه مي توان معنا نمود ؟

بنظر شما آیا عشق تنها در تصرف انسان است

يا ديگر مخلوقات هم از آن سهمي دارند ؟
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:6 توسط ف.ج| |

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما، دل نيست
يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر، و جواب
دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8:54 توسط ف.ج| |

سلام زیبا

امروز هوای حوصله ام ابریست

                     دلم تنگ است برای خودم

                                            می خواهم بگذرم از این گذرگاه تن

                                                                        از این جسم خسته

می خواهم بدانم. ببینم. بشنوم

                               می خواهم بروم

دلم از غصه لبریز است

                        از خودم

جایگاهی می جویم

                 پناهگاهی می خوام

می خواهم در پس این کوچه های درد

                                             راه گریزی بیابم

دستانم خسته است

                           نگاهم بی فروغ

از تو می خواهم مرا لبریز کنی از خود از عشق

از تو می خواهم مرا برداری از غربت

از درد

برای رهایی برای پرواز باید بشکنم این زنجیرها را

همسفری کوله باری

دلم هوای بهاری میخواهد

دلم کمی مهربانی

کمی عشق

کمی صمیمت می خواهد

که همه در این شهر دود گرفته گم شده است

زیبا مرا دریاب

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:38 توسط ف.ج| |

 

اين داستان به اواخر قرن ۱۵بر مي گردد
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با ۱۸بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از ۴سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي بزرگ ما با حمايت ديگران تحقق می یابد.  

یاد مان نرود کسانی بودند که نردبان ما شده اند قدر دانشان باشیم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:46 توسط ف.ج| |

 

هیچ بارانی یاد تو را از کوچه های قلبم نخواهد شست

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:53 توسط ف.ج| |

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:1 توسط ف.ج| |

سلام

دو شب پیش موبایل یکی دستم بود داشتم پیامک هاشو می خوندم یک پیامکی بود که خیلی دلم رو تکون داد نوشته شده بود :

خدایا دلم گرفته شماره اتو نداشتم به بنده های خوبت پیغام دادم به این امید که تو پیش اونایی و به خاطر اونا پیام منم می بینی

دلم لرزید و منم این پیام رو برای خودم فرستادم و تا به یه بنده خوبش ارسال کنم بعد فهمیدم این متن توسط یه عزیزی نوشته شده که من خیلی دوستش دارم می دونید وقتی داشتم این متن رو می خوندم به فرستنده اش توجهی نکردم فقط دنبال متنی بودم که به دلم بشینه ولی بعد که فهمیدم فرستنده اش کی بوده خیلی بیشتر دلم لرزید اون شب باز هوای دلم عوض شده بود دوباره با خدا بودم باهاش حرف زدم بهش گفتم منو ببخشه اگه نمی شناسم بنده هاشو و همیشه فکر می کنم من باهاشم می دونید دیشب داشتم فکر می کردم خدا مثل یه خورشیده که اون نوراش همه ادمای کره خاکی اند که هر کدوم یه جوری بهش وصل ان و این رابطه ادما با خدا مخصوص هر فردی با خداست و ما حق بدی به بنده هاشو نداریم .

و یه نتیجه دیگه اینکه چقدر خوبه ادما همیشه دلاشون بهم وصل بشه و از خودم پرسیدم چرا من به نظر او عزیز کسی نبودم که پیغامشو بگیرم

پس نور من از خدا خیلی دوره خیلی

خدایا می شه جای منو عوض کنی و به خودت نزدیکش کنی اخه خیلی دلم برات تنگ می شه اگه فکر کنم خیلی ازت دورم

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:25 توسط ف.ج| |

همیشه از فاصله می ترسیم همیشه از فاصله گله داریم . ولی گاهی آرزو می کنیم که فاصله ها بوجود بیان تا چیزی را به کسی بفهمونیم.

ولی غافلیم از این که این فاصله که شاید دیگر هیچ آغازی براش نباشه

گاهی هم خودمون باعث فاصله ها می شیم و دلی رو می شکنیم و آنقدر راحت ازش می گذریم که قابل تصور نیست

من فاصله رو به بارون تشبیه می کنم که بارشش اول بصورت نم نم بارونه که میگن حال و هوای عاشقی داره و جون می ده اهل دل تو این هوا برن بیرون و اگه تندتر بشه همه از دستش به پناهگاهی فرار می کنن و وای به روزی که سیل بیاد و با خودش ببره همه خاطره ها و دیدار ها رو

گاهی هم فاصله ها خوبن و اون زمانیه که تو بفهمی که کسی رو که دوستش داری چقدر برات عزیزه به حضورش چقدر نیازمندی و چقدر نبودش سخته

ولی به نظر من تکرار فاصله ها خیلی تلخه.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:55 توسط ف.ج| |

با سلام

دلم از آدما خیلی گرفته خندتون گرفته حتما با خودتون می گید خوب خودتم ادمی دیگه آره شما راست می گید

آخه می دونید چیه دلم از خودم هم گرفته .

کاش می شد با اشک بار غم دلها رو کم کرد

کاش می شد آنقدر به خدا نزدیک شد و درکش کرد که  نیمه شب که همه خوابن باهاش درد و دل کرد. کاش می شد قلب رو از سینه بیرون در آورد و به جاش یه سنگ خارا گذاشت.

کاش می شد دوست خدا بود و دل از دنیا کند و رفت

کاش می شد روح رو آنقدر تعالی داد که هیچ بدی رو ندید   

کاش می شد یه پرنده شد دل و جا گذاشت و پرید و رفت تو اسمونا اونا که .... 

                             کاش می شد

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:57 توسط ف.ج| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت