زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’ پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! شبیه سنگی که دیواره قلبم را می شکند روحم را می شکافد و بیرون می ریزد تهی از اعتماد ٬ دلشکسته از دوست به گوشه ای می گریزم در تاریکی و سکوت به خود می اندیشم من چه کرده ام٬ گناهم چیست؟ هنوز پاسخی نیافته ام ولی فکر می کنم برای ساختن پل پیوندمان عروج روحم و ترمیم این دل شکسته از خویش و دوست سخت است دیر است خیلی دیر چشمانم در پیچ جاده به دنبال پروانه ایست خودم را به رود خیالی می سپارم صدای آبشاری در کوهساری زیبا به ترنم شبانه جیرجیرکها و آهسته در آن گوشه غزالیست ترسیده و در بالای درختی یوزپلنگی در کمین آن سنجاب کوچک را می بینم که برای شکستن گردویش چه تلاشی می کند چشمانم را می گشایم باز سرد است دود است درد است و من می خواهم پر بکشم به آن دور دستها تا افق و من باشم و خدا حسین (ع) بیشتر از آب٬ تشنه لبیک بود٬ افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند. "دکتر شریعتی" التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف والناهون عن المنکر والحافظون لحدودالله و بشر المومنین: توبه کننده کان ٬ پرستشگران، سپاسگزاران، رهروان ، رکو گزاران ، سجده کننده گان، امر کنندگان به نیکی و بازدارندگان از بدی و نگهبانان مرزهای خدا و بشارت ده به مومنان می خواستم نظرتونو در مورد عشق و عرفان بدونم به نظر شما این دو تا از هم جداست؟ آیا با هم رابطه ای دارن؟ من به دنبال اتاق خالی کز دل حنجره اش عطر گل بوته شبنم زده ای می گذرد کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غم زده ای می گذرد روزهاست می گردم تا ازاین جا بروم من به دنبال گلیمی ساده٬ سقفی از چوب و حصیر سر دری افتاده من به دنبال هوای خنک آزادی و دری پنجره ای ٬ باز به یک آبادی روزهاست می گردم تا از اینجا بروم من به دنبال هوائی نه چنین آلوده٬ نه چنین افسرده روزهایی نه چنین پژمرده روزها می گردم تا از اینجا بروم من به دنبال اتاقی خالی ٬ روزها می گردم کز سر کوچه آن آبی٬ چشمه ای می گذرد که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد کاش که پیرزنی ٬ صاحب یک بز پیر با دو تا مرغ و خروس و سگی بازیگوش کاش همسایه دیوار به دیوار اتاقم باشد کاش که تو ی حیاطش باشد٬ دو سه تایی از درختان بلند چندتایی نارنج و چناری که کلاغی هر روز به سراغش برود و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم درسی که آرتور اشي به دنیا داد قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت : دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند ۵۰هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند ۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند ۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟ دلم با غمی عمیق آکنده است سر بر دیوار ویرانه دلم می گذارم اه ای خدای من این روح من چقدر خسته است نگاهم به افق خشکیده است مدتهاست که روحم از این قفس بیزاراست رفتنیست زمان رفتن کی می رسد باز آیا به رفتن پاهای من آماده است کوله بارم تهیست از محبت و معرفت خدایا دلم از روزگار خسته است بنام مهربانترین دیشب شب یلدا بود خوشحال بودم این آئین و سنن قشنگ قدیمی مونو خیلی دوست دارم سنت های بی پیرایه که به ادما درس مهربونی و نوع دوستی می ده طبق این آئین هر کسی می ره خونه اقوامش یا نزدیکانش یا کسانی که دوستشون داره و لحظاتی رو با هم سر می کنن گل می گن و گل می شنوفن ما هم قرار بود بریم مهمونی اتفاقا تولد یکی از اقوام بود چه شب خوبی تولدش بود خوشحال بودم ولی اون ته دلم یه غم سنگین و عمقی وجود داشت که چهره شادیمو به هم می ریخت باور کنید خود درگیری ندارم ها یاد اون کسائی بودم که خیلی بیکسن همیشه همینطوره وقتی خیلی خوشحالی اون گوشه قلبت دلت واسه کسائی که ندارن که بخورن بیکسن یا اونایی که غم دارن مریض دارن می افتی و خنده ات سطحی می شه می دونین دیشب یه دعا کردم خیلی دلم گرفته بود از ته دلم همونجائی که جای این ادماست دستامو بردم بالا و گفتم : ای خدا جون که از من به همه بنده هات مهربونتری می شه امشب همه بنده های کره خاکی ات خوشحال باشن هیچ غمی نداشته باشن تا منم بتونم از صمیم قلبم بخندم به نظر شما می شه این اتفاق بیفته؟ کاشکی بشه
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
سکـوت آنــچنان زیبـــا بــود ،
که می شد خــوشه های محبت را از خیال نام تو چیـد!
وقتی تــــو بــــودی ،
بــاور بــا تـــو بودن ،
تنها به خوابی می ماند که با نسیم صبحگاهی از آسمان خیالم
به فراموشی سپرده می شد!
ولی وقتی بــروی !
شاید باور بی تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهربانی یک دوســت
بیشتر آشـــنا کــند.
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |



