تبليغاتX
زورق خیال


زورق خیال

دست نوشته و غمنامه های من

پنجره را بگشایید

شاید بشنوم آوای پرنده هما را

من چون نیلوفر چنان در خود پیچیده ام

که درکم برایتان سخت است

من در هاله ای از تردید گم شده ام

گذشتن از این پل برایم دشوار است

افتادن و ایستادن های پیاپی برایم بسی دشوارتر

آیا در آن سوی پل کسی در انتظارم نشسته است؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:52 توسط ف.ج| |

 

 

زخم شمشیر رفیق درمون نمی شه

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:33 توسط ف.ج| |

سلام

می دونید مدتهاست که یه سئوالی ذهنم رو خیلی مشغول کرده و اون اینکه :

اگه قرار بود ما ادمهایی که بهمون بدی کردن رو نبخشیم چه اتفاق می افتاد؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:1 توسط ف.ج| |

قافیه را باخته ام

اینجا سرابی است که گمانش نمی کردم

دستهایم خالی تر از هر لحظه است

مختصات محور عبور را گم کرده ام

کوچه رهایی کدام است

این رود به کدامین اقیانوس می پیوندد

روحم خسته است

 

تقدیم به انجمن وبلاگ نویسان گیلان

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:3 توسط ف.ج| |

او را می نگرم

بازاویه هایی ناموزون

در گوشه ای نشسته

باز می نگرم

از خودم بیزار می شوم

و به او می اندیشم

کاش می شد ذهنش را بخوانم

چهره اش از آنچه فکر می کنم دردناکتر است

اما شاید روحش بزرگتر از اقیانوس باشد

شاید

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:22 توسط ف.ج| |

خدایا دستم را از درگاهت کوتاه نکن هر روز که از روزهایم می گذرد

بیشتر نیازم را به حضورت حس می کنم.

شاید زمان رفتن روزیست که من در تو غرق و از خود تهی ام و آن

روز من نیازمندترینم به مهر و بخششت.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:2 توسط ف.ج| |

راه عبور باریک است

کوچه دل تنگی باریکتر

عشق را باید بخش کنم

می خواهم امروز چشمانم را به قلبم هدیه دهم

شاید پل عبور را دور زدیم

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:49 توسط ف.ج| |

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:15 توسط ف.ج| |

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآیدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
دلم خیلی گرفته بود نمی دونم چرا این شعر حافظ با اواز قشنگ اقای ناظری به ذهنم اومد
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:22 توسط ف.ج| |

مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان

 کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم

 تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با

 خاطره ها زندگي نميکرديم

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:39 توسط ف.ج| |

در هیاهوی این شهر که از کودکی وطنم گویند

در پس کوچه های آن احساس غربت می کنم ٬ دنبال نهری یا کبوتری که لانه کرده در کوچه باغ می گردم

آیا این جا دیار رستم دستان است ؟

آیا اینجا روزی کوروش کبیر می زیسته؟

دلمان تنگ است ٬ خانه دوست کجاست؟

آیا براستی  عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:49 توسط ف.ج| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت