زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
سر مشق های آب، بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلب ها یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم اما خدای مهربان را یادمان رفت سلام دیشب امده بودی تو یادم فهمیده بودی یه بغض نشکفته یه درد بی درمون تو سینه ام دارم کمی که خوش باور باشم میگم دلت برام تنگ شده بود و دلت به رحم امده بود خواسته بودی دلجویی کنی می دونم که میدونی یادت بغضم رو می شکنه تا کمی بار غمم سبک بشه اینهمه تلخ بودن رو هیچ کس دوست نداره ولی اینجا مگه خونه دلم نیست دوست دارم تو خونم فریاد بزنم یه فریاد تلخ و بی صدا سر نیزه بی مهریت تا عمق جانم را می سوزاند به قلبم که رجوع می کنم می بینم اینجا کویری ساخته ای سراسر از نیزار شنیده بودم که تیغ ها نیاز به آبیاری ندارند گمانم دانستم گلی که با آب سیراب است دلش به وسعت دریاست اما من چه دارم؟؟؟؟ خانه دل سرد و خاموش راه عبور تنگ و باریک زندگی قفسی تاریک جاده ناهموار این جا کجاست خدایا دنیا چه تنگ است وقت دلتنگی شد وقت بی فردایی لحظه لرزیدن ساعت تنهایی اولین شب سال نو از مهمونی برگشتم خونه حال و هوای عید رو خیلی دوست دارم همه چیز یه جوری قشنگه لحظه سال تحویل با اون شلیک توپش (بماند که امسال خبری ازش نبود) اون دعای لحظه سال تحویل (یامقلب القلوب) که من خیلی دوستش دارم و موقع تحویل سال نو هل می شم و نمیدونم چی دارم میخونم بگذریم خوشحال اومدم خونه چشمم به روی برد افتاد عکس یه پسر جون رو زده بودن رو دیوار دلم گرفت حالم دگرگون شد پرس و جو که کردم فهمیدم ۶ سال بوده سرطان داشته خدای من چقدر سخت چقدر تلخ دلم می خواست باهاش می تونستم حرف بزنم حالشو بپرسم احساسشو بفهمم نمی دونم چرا دلم برای مامانش می سوخت تا عمق وجودم نمی تونم شرح بدم چه حالی بهم دست داد وقتی فهمیدم که مادرش خودش بچه اشو با دست خودش خاک کرده بود ایا می شه که..... خدایا صبر .........
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


